سلام به همه ی داداشیا و آباجیای بهتر از گل خودم می دونم الان همه تون واسه ی یه آپ عخشولیه دیگه اومدین و شاید با دیدن این پست یه نمه جا بخورین! ولی اومدم یه خبر بدم که نمی دونم خوش حالتون می کنه یا ناراحت!راستش با اجازه تون اومدم بلاگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا! یه ذره تو خماری بمونین بعد آدرسش رو می دم! ولی بی شوخی بگم که این وبم رو نمی بندم چون خیلی دوسش دارم وپر از خاطره اس!خاطره از کسایی که رفتن و بلاگشون بسته شده...ویا کسایی که هنوزم هستن و دوستم دارن که چاکر همشون هستم! درمورد لینک هاتون هم بگم همه رو منتقل می کنم به اون یکی وبم!اون کسایی هم که به تازگی در خواست لینک کردن با اجازه شون اون طرف لینکشون می کنم! واما در مورد لینک خودم!من توی این وبم دیگه مطلب نمی ذارم ولی اگه ممکنه لینکمو حذف نکنین و فقط لینک اون یکی وبم رو هم به لینک هاتون اضافه کنید!البته ببخشید من اینقدر پررواما! بالاخره اینم آدرس ویلاگ باران عشق: اگه آبجیتون رو دوست دارین برین اونجا! پن: راستی اقاقیا جون! وبتو نمی ده!نکنه توهم رفتی؟ سال ها می گذرد و من از پنجره بیداری کوچه یاد تــ♥ــو را می نگرم ... می بویم و چنان آرامم که کسی فکر نکرد زیر خاکسترآرامش من چه هیاهویی هست ... ! عاشقی هم دردی است ... ! و من از لحظه دیدار تو می دانستم که به این درد شبی خواهم مرد ... ! سیلام به رفیق مفیقای گل خودم! جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ! آخ ببخشین گوشتون درد گرفت؟طوری نیست بزرگ می شین یادتون می ره! راستش یه وب گروهی زدیم با آرمین و غزاله و چندتا دیگه از بروبچ! برین ببینین!فقط می رین نامرد نشین من و یادتون بره ها! اینم آدرسش: http://ghorobesarnevesht.mihanblog.com می ری نظر بذاریا!فقط جان من هفته ای یه بار برین!رو کم کنیه!برین واسه پستا بترکونین! وقتی از مادر متولدشدم..صدایی در گوشم طنین انداخت: بعد از این، باتو خواهم بود... به او گفتم:توکیستی؟ گفت:غم... فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعد ها با او بازی خواهم کرد... ولی بعدها فهمیدم... که من! عروسکی هستم در دستان غم... یادته!؟که یه روز بهم گفتی:هروقت خواستی گریه کنی، برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده... گفتم:اگه بارون نبود چی؟ گفتی:اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمونم گریه اش می گیره... گفتم:یه خواهش!وقتی آسمون چشمام خواست بباره، تنهام نذار... گفتی:چشم عزیز دلم... حالا امروز... من دارم گریه می کنم... اما آسمون نمی باره... تو هم اون دور دورا... ایستادی و بهم میخندی... پ.ن: واااااااای!بلاگفا دوباره ریخته به هم! دیروز... باز باران با ترانه با گوهر های فراوان می خورد بر بام خانه... و اما امروز... باز باران بی ترانه باز باران با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه... باز می آید صدای چک چک غم... باز ماتم... آه... نمی دانم... نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟ نمی فهمم، چرا مردم نمی فهمند که آن کودک... که زیر ضربه های تند باران سخت می لرزد... کجای ذلتش زیباست؟.... من تمنا کردم... که تو با من باشی... تو به من گفتی هرگز! هرگز!... پاسخی سخت و درشت... ومرا... غصه ی این هرگز کشت... گاه می اندیشم... خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی، روی تورا کاشکی می دیدم... شانه بالا زدنت را... -بی قید- وتکان دادن دستت که... - مهم نیست زیاد- وتکان دادن سر را که... -عجیب!عاقبت مرد؟ -افسوس! -کاشکی می دیدم... من به خود می گویم... " چه کسی باور کرد؟ "جنگل جان مرا... "آتش عشق تو خاکستر کرد... آتش عشق تو خاکستر کرد... خیلی خوب...خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد خیلی زود ! هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل : هیچ وقت سر در نیاوردم ؟! که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد... آفتاب... تبدیل شد به سایه ، به باران شور و شوق... تبدیل شد به لذت ، به درد ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه ، جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز ... خیلی زود ! با " تا ابد " شروع شد و ابد تبدیل شد به گاهی ، به هیچ وقت... و " مرا دوست داشته باش " تبدیل شد به : " جایی هم در قلبت برایم در نظر بگیر " خیلی زود ! خیلی خوب... خیلی زودتر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد خیلی زود ! اگر هیچ کس به تو نگفته باشد ، حالا دیگر باید بدانی : که خیلی خوب ، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد... خیلی زود ! نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود... چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود... نگاه کن! تمام هستی ام خراب می شود... شراره ای مرا به کام می کشد مرابه اوج می برد مرا به دام می کشد... نگاه کن! تمام آسمان من پرازشهاب می شود... توآمدی زدورها و دورها ز سرزمین عطرهاونورها نشانده ای مراکنون به زورقی زعاجها،زابرها،بلور ها مراببر امید دلنواز من! ببر به شهر شعر هاو شور ها نگاه کن من از ستاره سوختم.. لبالب از ستارگان تب شدم! چوماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم... مرادگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدامکن! نگاه کن که موم شب به راه ما چگونه قطره قطره آب می شود... صراحی سیاه دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود... به روی گاهواره های شعرمن نگاه کن! تو می دمی و آفتاب می شود... فروغ فرخزاد صدای باران را می شنوم بی آنکه قطره ای از آن را ببینم سرشارم از احساس تنفر و عشق و تناقض همچنان مرا می سراید هر روز که روز می شود در پی شبم بی آنکه شب را خفته باشم می آویزم از ماه ستارگان در این شهر چرا خاموش اند و چرا همه هیچکس شده اند این شب ها! چشم های من خسته است... گاهی اشک... گاهی انتظار... این! سهم چشم های من است... بهشون بگید که قصه اش مثل شه نامه درازه... کی بوده؟ کجارسیده؟ چی جوری باید بسازه؟ حالاقصه هاشو مستا توی می خونه ها می گن اما اون همیشه مستو توی اونجا راه نمی دن... بذارین همه بدونن که به دست غم اسیره... آخرش یه شب همینجا! سر این کوچه می میره... سر این کوچه می میره... پ.ن: خواهش می کنم درباره ی وبلاگ رو بخونین!بابا!من عاشق نیییستم! مرابه یاد می آوری؟ من همان سیب سرخم که عطرش تمام وجودت را در بر می گرفت.. همان پرنده ی کوچکی که هرروز سلامت می داد! همان درختی که به آن تکیه می کردی و زیر سایه ی خنک آن استراحت می کردی! همان قلم که با آن عاشقانه می نوشتی! راستی، آن عاشقانه ها،از آن که بود؟ من آن ستاره ی درخشان شب های تاریک توام، که باآن راز دل می گفتی! من همان خورشیدم... اندیشیده ای که چراگل های باغچه ی خانه ات خشکیده اند؟ چرا غم در دلت خانه کرده؟ من ابر آسمان خانه ات بودم! می باریدم... هم باغچه ی کوچک خانه ات راسیراب می کردم وهم غبار غم از دلت می شستم! آن شب که رفتی باریدم... باریدم... باریدم... ازغم رفتنت ازغم تنهایی خود... باریدم و چشمه ی چشمم خشکید! واکنون این آتش عشق است که مرا می سوزاند! برگرد... برگرد... لبخندی بزن... دوباره خواهم بارید... گل ها را شاداب خواهم کرد! وبا همه ی لطافت بارانی خویش تورا در آغوش خواهم کشید... زندگی رسم خوشایندی است... سیلام سیلام! خوفین؟خوشین؟ اومدم یه خبر نه خوب و نه بد بدم! راستش خواهرم 5شنبه و جمعه کنکور داره! اومدم بگم براش دعا کنید و اینکه من تا شنبه صبح آپ نمی کنم!!!!!!!! ولی به نظراتتون جواب می دم! امیدوارم برام بترکونین! دوستون دالم! بای تا های! نظر نشه فراموش! توراگم کرده ام امروز وحالا لحظه های من گرفتار سکوتی سردوسنگین اند و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمی دانی چه غمگین اند... چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو نمی دانم چه خواهد شد... پرازدلشوره ام بی تاب و دلگیرم کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در یک لحظه می میرم... پ.ن: *شرمنده که مجبور شدم دوباره قالبمو عوض کنم!آخه اون قبلیه اشکال داشت! -کوبرگ لاله ام؟ -نیلوفری شده! -ابریشم سیاه؟ -خاکستری شده! -کو آن دو شوخ مست؟ -آه آن دو میفروش؟ میخانه ی قدیم بی مشتری شده. -جفتی کبوترم برسینه خفته کو؟ -هریک از آشیان آنک ،بری شده. -برشانه ی دوقوس دریای نور کو؟ -دعوای کهنه ای ست بس داوری شده. -باغ و بهار بود. - تقویم پاره بود: ازیاد رفته ای یادآوری شده. -زنگار کین توست درصورتم عیان. -چین جبین توست صورتگری شده. -بشکن، فریبکارا!(افکندمش ز دست): چون من شکسته ای این دیگری شده. سیمین بهبهانی عشق آمد چنین سرخ آه،با آنکه دیراست سرخ گل رسته در برف راستی دلپذیر است عشق،ای عشق،ای عشق! قله تا من چه راهی گامهایم چه لرزان دستهایم چه پیراست! آه،می ترسم ای دوست! کزنسیمی بلرزد عشق تردید تصویر خفته در آبگیراست کاکتوس جوان را زادگه استوایی است من بیابان قطبی سینه ام سردسیر است پیله پرترزحجم است دل،ورم کرده گویی میل پروازبااوست این که این جا اسیر است میل پرواز اما بالها...بالهایش ماندودرپیله پوسید دیرشد...دیر...دیراست آن که سرشارمی رفت -دست هاپر ز باور- فقر بی باوری را این زمان ناگذیر است آن که درجست و خیزش شیوه ی آهوان بود رام و آرام، اینک بره ایی سربه زیر است آن که چترغرورش طوق رنگین کمان بود سرفرو برده در لاک شرمگینی حقیراست عشق،ای مشعل سرخ! واپسین تابشت را یاس خاکسترینم بازتاب ضمیراست سیمین بهبهانی تانسوزم تانسوزانم تامبادابی هوا خاموش... پس چگونه بی امان روشن نگه دارم سالهااین پاره آتش را درکف دستم؟ تابدانم همچنان هستم! قطار می رود تومی روی تمام ایستگاه می رود ومن چه قدرساده ام که سالهای سال درانتظارتو کناراین قطاررفته ایستاده ام وهمچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام! قیصرامین پور هر چند عاشقان قدیمی اما اعجازماهمین است: ماعشق را به مدرسه بردیم درامتداد راهرویی کوتاه درآن کتابخانه ی کوچک تاباز این کتاب قدیمی را که از کتابخانه امانت گرفته ایم باهم یکی دولحظه ای بخوانیم ** ما بی صدا مطالعه می کردیم اما کتاب را که ورق می زدیم تنها گاهی به هم نگاهی... ناگاه انگشتهای "هیس!" مارا ازهرطرف نشانه گرفت انگار غوغای چشمان من وتو سکوت را در آن کتابخانه رعایت نکرده بود! قیصرامین پور 








زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ...
پرشی دارد اندازه عشق!
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من وتو برود
زندگی «مجذور» آینه است
زندگی گل به «توان» ابدیت
زندگی« ضرب » زمین در ضربان دل,
زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفس هاست.






از روزگار پیشین
تا حال
از درس و مدرسه
از قیل و قال
بیزار بوده اند
| Design By : Night Melody |




